قفسه ادبیات

گفتگو با دکتر علی آبان/از رویای شاعرانه در افتلت تا چکامه‌سرایی در پایتخت

گفتگوی ویژه عبارت با دکتر علی آبان را می‌خوانید

دکتر علی آبان شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و استاد ادبیات دانشگاه ازجمله چهره‌های شناخته شده ادبیات، به‌خصوص ادبیات کلاسیک در ایران است که در مازندران، زادگاه خودش کمتر مورد توجه قرار گرفته است. وی دکترای زبان و ادبیات فارسی خود را از واحد علوم و تحقیقات دانشگاه آزاد دریافت کرده و اکنون نیز عضو هیات علمی این دانشگاه است. «چهل و هشت»، «پنجشنبه‌ها با تو»، «قرار ما روی پل ورسک»، «در پراهنت سنگری جا مانده است»، رمان« ممنوعه ۱۴» و «شاعران دانشگاهی » نام برخی از کتاب های این شاعر و استاد دانشگاه است.

آبان همچنین از چهره‌های پربازدید ادبیات و برگزاری جلسات شعر مجازی در اپلیکیشن اینستاگرام است. به بهانه‌ی کمرنگ شدن جایگاه شعر و فرهنگ در ایران امروز به واسطه افزایش چالش‌های اقتصادی و سیاسی، گفتگویی با وی ترتیب داده‌ایم تا از جایگاه شاعری که در میان مردم زیست می‌کند، به چند پرسش مهم افکار عمومی درباره وضعیت امروز ادبیات در ایران پاسخ دهد. ماحصل این گفتگو که به صورت مکتوب تهیه شده است را در ادامه می‌خوانید.

 

▪️شاید بهترین دریچه برای ورود به گفتگوی امروز شرح حالی از دکتر علی آبان و آنچه به اجمال بر وی گذشته باشد؟

▫️عرض کنم که  اختصار در معرفی من جواب نمی دهد. اجازه می‎خواهم کمی مفصل‎تر بگویم ؛ البته می‎دانم برای خواننده‎های محترم هر چند تلخ ؛ ولی جالب و آموزنده خواهد بود.

بنده علی آبان ، آن طور که شناسنامه‎ ام می‎گوید، دو  روز از آبان ۴۴ گذشته بود که مادرم دیگر تحملم نکرد  و مرا تحویل این جهان داد. من شاید تنها کسی باشم که نتوانم محل دقیق تولدم را بگویم. چون از قراین پیداست که مادرم از روستای افتلت مهیای زادن من بود ؛ اما چون به دلیل نبود پزشک و قابلۀ قابل که بتواند مرا با وزن سنگین و مادرکش وضع حمل کند، مجبور شدند مادرم را و البته مرا به شهر برسانند که با اسب و پای پیاده سه چهار ساعتی راه بود. زیر باران شدید و گذاشتن مادرم توی صندوق و بستن روی اسب به محض رسیدن به شهر گلوگاه متولد شدم. بنابراین روستای افتلت و آن جاده طولانی برف و باران‎گیر پشت اسب و شهر گلوگاه مازندران و حتی صندوقی که مادرم را زیر باران توی آن گذاشته بودند، شاهد تولدم بودند. خلاصه شاید سه چهار ساعتی طول کشید که از مادر جدا شدم. به گمانم چندان مایل به حضور در این دنیا نبودم و به زور و تهدید انداختنم اینجا.

خردسالی و کودکی را در همان روستا یعنی افتلت ( با فتح الف و کسر ت و لام )  همراه با پرنده‎ها و چرنده‎ها و خزنده‎ها و رونده‎ها قد کشیدم. بی خیال از آن چه که می‎گذشت و قرار بود در آینده بگذرد، سوار بر اسب چوبی، این سر روستا را به آن سرش می دوختم هر روز و چند باره.  تا روزی که اولین معلم به روستا آمد. هنوز به شش سال نرسیده بودم که مادرم به دلیل تأخیری که در رسیدن به تشکیل صف داشتیم ، مرا برد ته صف بچه‎ها و جوانان پنج تا بیست ساله که همگی کلاس اول بودیم . اولین معلم من آقای سعید مبین اهل تبریزکه بیست سالش بود. این ماجرا حدودا سال ۵۰ بود که به صورت سپاهی دانش به روستای ما آمده بود.

سه سال آن‎جا خواندم و بعد هجرت ما به یکی روستاهای پیشرفته‎تر به نام کلاک، همجوار شهر بهشهر اتفاق افتاد. چون دیر رسیده بودیم، ثبت نامم نکردند و گفتند باشد برای سال بعد. آن چند ماه را در مدرسه آلاسکا یا همان بستنی یخی امروز و کیم  می‎فروختم به توصیۀ مادرم. سال بعد از آن جا به روستای دیگری رفتیم به نام سراج محله.  برای ثبت نام ، پرونده و کارنامۀ سوم ابتدایی را می خواستند. رفتیم روستا که بیاورمیش. اما خبری از پرونده و کارنامه نبود. مدیر صبور و بی‎خیال مجبورم کرد که دوباره از اول ابتدایی شروع کنم. چاره ای نبود. با اولی‎ها که دو سه سال از من کوچک‎تر بودند ، نشستم .  بعد از یک ماه، معلم از حاضر‎جوابی من در درس، هم تعجب می کرد و هم ذله شده بود و دائم فریاد می زد : محمدعلی تو حرف نزن. تو جواب نده. اگه زودتر از بچه ها بگی اخراجت می‎کنم.  خلاصه در پی عصباینت یا محبت با مدیر حرف زد و ما را بردند دوم نشاندند. معلم پایۀ دوم متاسفانه خیلی صبور بود. هر چه خودمان را نشان می‎دادیم و درس‎ها را فوت آب جواب می‎دادیم ، ایشان فقط تشویقمان کرد و نمرۀ بیست می‎داد. خلاصه ادامه دادیم. سه سالی عقب افتادم. سال بعد رفتیم روستای نزدیک‎تر بهشهر به نام التپه( علی تپه) . آن جا سه سال دیگر ابتدایی را با موفقیت و شاگرد اولی و دومی کلاس خواندم. در همین فاصله مادر سی و چهار ساله را از دست دادیم. روستا فقط ابتدایی داشت. اول راهنمایی و اواسط دوم راهنمایی را بهشهر می رفتم که انقلاب شد. در همان بحبوحه خواهر بزرگ‎ترم رفت پیش مادر. هیجده سال بیش‎تر نداشت. هم مادرم هم خواهرم هر دو هنوز کال بودند که چیده شدند. هر دو آفتابی بودند که نرسیده به وسط آسمان سوختند. من ماندم و گریه‎هایی برای مادر و خواهر و رفتن شاه از ایران در سیزده‎سالگی! پدرم کشاورز و چوپان بود. برای مردم چوپانی می‎کرد و کم‎تر به خانه می‎آمد. من ماندم و دو برادر و دو خواهر زیر ده سال. ترک تحصیل کردم که کار کنم برای خانواده. در همان زمان رفتیم شهر گلوگاه که نزدیک دایی‎ها و خاله‎ها باشیم تا سرپرستی‎مان کنند و کم نگذاشتند. دست بوس همه‎شان هستم. چهار سال شاگرد بنا و بعد هم بنا شدم. پیش دایی‎هام کار می کردم. دلم برای درس‎خواندن و شاگرد اول بودن تنگ شده بود. دوباره شبانه ادامه دادم. سال سوم و چهارم آمدم روزانه. بچه ها از آب و گل درآمده بودند؛ ولی هنوز گرد یتیمی بر سرمان بود. مادربزرگ پدری‎ام مدتی تیمارمان کرد. حلیمه‎خاتون، خدایش بیامرزد. بعد مادربزرگ مادری‎ام، زینب خاتون که روحش شاد، در آن چند سال تیمارمان کرد. غذامان داد. قصه خواند و شعر خواند و لالایی گفت که جای خالی مادر زیاد سنگینی نکند. روزها کار می‎کردم و شب‎ها به مدرسه می رفتم. جزء نخبگان شهر و بعد استان بودم. در المپیادهای ادبی مقام می‎آوردم. خلاصه خواندم و دانشگاه کنکور دادم. رتبه حوالی صد آوردم که با آن همه فقر اقتصادی و ابزار آموزشی و دیگر عذاب‎ها کم‎تر از معجزه نبود ؛ ولی دو سه سال آخر تحصیل غذایم گرم بود و آبم سرد و رختخوابم کافی. چون منزل دایی کوچکترم بودم. دایی و زن دایی کم نمی گذاشتند برایم. با آن که چهار پنج سالی از من بزرگ‎تر بودند ، اما نقش پدر و مادرم را داشتند و دارند. ناباورانه با آن رتبۀ عالی هنوز نمی دانم چرا قبول نشدم؟ آن زمان‎ها خیلی سخت می گرفتند. گزینشی بود. حتی با یک تیغ کردن صورت و پوشیدن شلوار لی و بحث و جدل در کلاس باید مؤاخذه می‎شدی که من همۀ این‎ها را داشتم؛ مخصوصا بحث‎های اصطلاحاً سیاسی و احزاب و اجتماعی که صرفا جهت آگاهی خودم بود . بنابراین مشخص بود نباید دانشگاه دولتی و یقینا دانشگاه تهران قبولم کنند. هر چند همان‎ها که دانشگاه تهران را از من گرفتند ، بعدها حلالیت طلبیدند و به بی‎گناهی و تضییع حق مسلم من گریستند ؛ ولی نوشدارو پس از مرگ من بود. بنابراین باید می‎آمدم دانشگاه آزاد و آمدم که البته دانشگاه آزاد نه تنها چیزی کم ندارد از دولتی؛ بلکه در برخی موارد بالاتر از دولتی است. تا دکتری خواندم و کنارش کار و تدریس و هیئت علمی دانشگاه ورامین و ادامۀ زندگی و کار. سی و دو سالم بود که ازدواج کردم.  دو فرزند سیاوش و سوگند که از بهترین‎هایند حاصل این پیوند است. خلاصه جان و جگرم درآمد تا رسیدیم به اینجا و البته همچنان جان و جگر در حال درآمدن است.

چگونگی تحصیل خدمتتان عرض شد؛ اما شعر شاید از زندگی سخت و مرگ مادر و خواهر و شعرخوانی‎های مادربزرگم، زینب‎خاتون و البته ذاتی به سراغم آمد. از همان ابتدایی سرم درد می‎کرد برای نوشتن. نوشتن زیاد. حتی مشق بچه‎های تنبل را با چند دست‎خط می‎نوشتم. نوشتن انشاهای ادبی. دوران راهنمایی بیش‎تر متوجه علاقه‎ام به شعر شدم. در دبیرستان مثل همۀ شاعران که از تقلید شروع می‎کنند، من نیز به تقلید از شعر کلاسیک می‎نوشتم. اما شکل حرفه‎ای اش از اواخر دهۀ شصت، همزمان با ورودم به دانشگاه اتفاق اقتاد. شرکت در انجمن‎های ادبی تهران و حضور عزیزانی مانند منزوی، امین‎پور، بهمنی، آتشی، حقوقی، مصفا، شفیعی و خیلی‎های دیگر در محافل جدی‎ترمان کرد. انجمن‎داری نیز شده بود یکی از کارهای جدی‎ام. هم در قالب غزل و هم سپید فعالیت می‎کردم و می‎کنم. چند کتاب در قالب غزل و چند دفتر هم در قالب آزاد منتشر کردم. خلاصه زندگی خودم و خانواده و رفاه و آرامشمان را گذاشتیم برای شعر و ادبیات. ولی متاسفانه تقارن ما و تاریخ، بسیار نحس بود. احساس می‎کنم که تاریخ می‎خواست تعدادی قربانی بگیرد که گرفت. با حداقل بیش از چهار دهه فعالیت حرفه‎ای در شعر و ادبیات، احساس زیان ‎می‎کنم که شدیم خسرالدنیا و الآخره. نه زندگی بکام و نه رسیدن به حق خود در شعر و ادبیات؛ اما هنوز امید سحر شدن داریم.

تا امروز هفت هشت کتاب شعر در دو قالب غزل و سپید در انتشاراتی چون مروارید( ۲ کتاب)، فصل پنج ( کتاب) ، رسانۀ اردیبهشت ( ۲ کتاب) ، سیب سرخ ( یک کتاب) و …………

چند کتاب تحقیقی در نقد و پژوهش که آخرینش کتاب قطوری به نام « شاعران دانشگاهی» است که به اشعار و آثار شعری شاعرانی که استاد دانشگاه بوده و هستند . از بهار تا امروز در چهار نسل همراه با نقد و بررسی که به زودی چاپ می ‎شود. رمانی نیز با نام « ممنوعه ۱۴» جلد اول دئ سه سال قبل چاپ شد.

مقالات و فیلم‎نامه و ……… نیز کم ننوشته‎

 

▪️فکرمی‌کند همچنان هنر، مخصوصا شعر می‌تواند پناهگاه یا ناجی انسان جنگ زده معاصر باشد، بسیاری سوال می‌کنند اساساً در جهان پرتنش و تیره امروز، هنر به چه کاری می‌آید؟

▫️شعر و یا هر هنر دیگری عموماً زاییدۀ تنگناها و رنج‎ها و ناملایمات بوده. هر هنرمندی در وهلۀ نخست جهت برون‎رفت از بحران‎های روحی و روانی چه دردهای فلسفی و چه اجتماعی و زیستی روزمره به هنر خود پناه می‎برد. به قول هایدگر، هنر تنها راه رهایی از بحران مدرنیته است. یکی از اصلی‎ترین این بحران‎ها، همین جنگ‎ها و جنگ‎طلب‎های منفک از انسانیت و اخلاق است. در طول تاریخ هر کسی یا کسانی که به بن‎بست اخلاقی یا زیستی و فلسفی رسیدند، نهایتاً دست به دامان هنرهای چون موسیقی، شعر، سینما، نقاشی و ….شدند. و چه بسا ، بسیاری از جنگ‎ها و بحران‎های اتفاق نیفتاده در نتیجۀ تأثیر هنر و شعر بوده باشد.

هنر نقش و جایگاه ویژه‌ای در تفکر این فیلسوفان به ویژه هایدگر آلمانی دارد. در نظر او، هنر در معنایی وجودشناختی عبارت است از کشف حقیقت.  و حقیقت، بیان و کشف وجود است. هایدگر شعر را جدا از هیچ هنری نمی‎بیند. از نظر او هر هنری در ذات خود، یک شعر است و شعر وسعتی به بلندای زبان دارد. بنابراین سخن از هنر؛ یعنی سخن از شعر.

هنر شعر در پی کشف حقیقت و نهایتاً معرفی آن حقیقت به انسان‎هاست. انسان با شناخت حقیقت به دنیایی فراتر و بزرگ‎تر می اندیشد. به موجودیت و وجودیت انسان می‎رسد. رسیدن به موجودیت و وجودیت در پی خود، آزادی و رهازیستی انسان را هدف غایی و والای او می‎شناسد. در نتیجه، در هنر، انسانی که برای زیستن آزاد و لذت وجودیت خویش به ظهور رسیده است، نباید در چرخۀ تهدیدها و بحران‎ها و جنگ‎های بی‎ثمری قرار بگیرد که عده‎ای در پی خودخواهی و بیماری فکری خود رقم می‎زنند.

شعر که یکی از اصلی‎ترین و برنده‎ترین ابزار هنری است، ضمن پیشگیری از بحران‎ها و یا کاهش آلام این بحران‎ها در حین جنگ و ستیز در این زمانه به تعبیر هایدگر« زمانۀ تنگدستی» و در این جهان تاریک به تعبیر همو « سرزمین شب » می‎تواند در پایان‎بخشی آن بسیار مؤثر باشد و مهم‎تر آن‎که در طول تاریخ شاهد بوده‎ایم که به ویژه پس از جنگ، مردم برای ترمیم و التیام زخم‎های خود به شعر و موسیقی پناه برده و می برند؛ مخصوصاً آثار رمانتیک که وجه احساسی و عاطفی و آرامش‎بخشی آن غالب است.

اما با این همه فضیلت‎های شعر و دیگر امتیازات آن مانند آرامش روانی، لذت‎جویی، کاهش عذاب‎های فلسفی، دعوت به دوستی و صلح، کمال‎بخشی و ……… نیاز به بستری مناسب برای مطالعه و التذاذ دارد. نیاز به اوقاتی که انسان پس از طی یک دورۀ کار سخت، بیماری سخت، زندگی رنج‎آلود و شکست‎های متوالی تصمصیم به خواندن شعر می‎گیرد تا مرهمی بر زخم‎هایش باشد. ولی باید پذیرفت که جنگ و ناآرامی عموماً مجال و حوصله‎ و تمرکزی برای این کار نمی‎گذارد و حتی شاعران نیز از این قاعده مستثنی نیستند و گاهی مدت طولانی دست به قلم نمی‎برند و در مقابل، شاعرانی نیز هستند که برابر این بحران‎ها و جنگ‎های خودخواهانۀ عده‎ای احساس مسئولیت می‎کنند و برای بازتاب نتایج تلخ جنگ و همچنین با بیانی متذکرانه به جنگ‎طلبان از گفتن و سرودن غافل نمی‎شوند. شاهد مثال خوب در این مورد، مولوی و سعدی و سیف فرغانی است. از دل همان آشوب‎ها و ناآرامی‎ها مولوی و سعدی ظهور می‎کنند؛ هر چند از جنگ و کشتار مغول چیزی نمی‎نویسند و تنها سعدی که پس از برگشت از بغداد و تمام شدن ناآرامی‎ها می‎گوید: چو بازآمدم کشور آسوده دیدم   پلنگان رها کرده خوی پلنگی /   که همین رفتن سعدی از کشور و برگشتن پس از بحران، مورد انتقاد و غضب برخی واقع شده است. و سیف فرغانی شکل دیگر آن‎هاست. در دل جنگ و کشتار همچنان می‎سراید و فریا می‎زند:

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عو عو سگان شما نیز بگذرد

پس هرگز و در هیچ زمانی نمی‎توان پذیرفت که شعر کارکرد ندارد و باید دست به کارهای دیگری زد. هر کس در جنگ تفنگی در دست دارد. تفنگ سخنران، سخن اوست. تفنگ نقاش، قلم اوست. تفنگ شاعر نیز ، شعر اوست. اگر اهل مبارزه باشد، می‎تواند تفنگش را بردارد و شعرش را را بگوید.

از طرفی، زندگی انسان‎ تلفیقی از همه چیز است. در زمان جنگ نیز می خندد. زندگی می‎کند. عاشق می‎شود و دیگر چیزها. شاعر برای انسان شعر می‎گوید. می‎تواند برای زندگی بگوید. برای عاشقی بگوید و هر چیزی که انسان‎ها در زندگی ناگزیر از آن‎ها دارند. شعر تعطیل شدنی نیست و جنگ و غیر جنگ نمی‎شناسد. بسته به نگاه و نگرش شاعر است که در چه زمانی چه بگوید؟

 

 

▪️اگر سراغی از میزان فروش کتاب‌های شعر از کتابفروشی های معتبر یا سکوهای مجازی فروش کتاب بگیرید، خواهید دید که همچنان اصلی‌ترین شاعرانی که در سبد خرید مردم قرار دارند شاعران کلاسیک و شعرای مشهور معاصر تا سپهری یا نهایتا رویایی هستند، دلیل رویگردانی ایرانیان از شاعران متأخر چیست؟ مثلا شاعران دهه هشتاد یا نود و چرا علیرغم این وضعیت ، شاعران همچنان اصرار بر انتشار کتاب هایی دارند که جز خودشان مخاطب چندانی ندارد؟

▫️در پاسخ نکتۀ نخست، می دانیم که هنر اول ایرانیان، شعر است. با وجود شاعران بزرگ از قرن سوم تا معاصر در ایران، شعر همواره پیشتاز دیگر هنرها بوده و هنوز نیز همین است. هر چند در برهه‎های کوتاهی نثر و آن هم نثر داستانی از شعر سبقت گرفته؛ اما روح و روان ایرانیان با شعر عجین شده و بزرگ‎ترین و آخرین پناهگاه آنان است. شعردوستی و شاعرپیشگی مردم ایران بر جهانیان پوشیده نیست. به تعبیر شخصیت امریکایی که نامش خاطرم نیست، شاعر خوب و ممتاز شدن بین مردم ایران کار ساده‎ای نیست؛ چون همۀ مردم ایران شاعراند و در خانه و کوچه و خیابان و محل کار شاعرانه حرف می زنند. بنابراین نمی‎توان شعر را از زندگی مردم ایران جدا کرد؛ تنها می توان مدتی کوتاه بین این عاشق و معشوق فاصله انداخت که نتیجه‎اش شوق و تشنگی بیش‎تر برای به هم رسیدن است.

اما چرا با وجود شاعران بزرگ چه در ابیات کلاسیک و چه معاصر تا دهۀ پنجاه ، امروزه احساس می‎شود که شعر از مطالعات ضروری و حداقل از درجۀ دوم و سوم مردم ساقط شده است؟ در پاسخ این پرسش اگر آسیب‎شناسانه نگاه کنیم، دلایل زیادی در این گسست و فاصله‎افکنی وجود دارد که مختصراً ذکر می‎شود.

الف ) درهم‎شکستگی بسیاری از باورها و ذائقه‎ها و نگاه‎ها در پی حملۀ ناگهانی مدرنیته و بعد از پسامدرن که نه تنها در شعر؛ بلکه در دیگر هنرها حتی خوراک و پوشش و روابط اجتماعی مردم به ویژه در ایران که لااقل دویست سال از اروپا در برخورد با مدرنیته و پسامدرنیته، این سوتریم. ما نیز مثل همۀ دنیا تحت تأثیر شعار فوتوریست‎های ایتالیایی قرار گرفتیم که می‎گفتند: کلنگ‎ها را بردارید و هر چه بوی سنت و باور سنتی می‎دهد، ویران کنید. بله، این باورشکنی‎ها بر باور شاعران و روشنفکران ما نیز بسیار مؤثر بود. شکست باورها نتیجه‎ای جز بازگشت از گذشته و اشعار گذشتگان نداشت و حداقل تاثیرش، حیرانی و گیجی مخاطب برابر این هجمۀ ناگهانی بود و هنوز نیز هست.

ب) تکثر نگرش و ایده‎ها که منجر به ازدحام جریان‎های ادبی در شعر شد، از دیگر عوامل پس‎زنندگی مخاطب نسبت به شعر بوده است. جریان‎هایی که متاسفانه نه خود جریان‎سازها فهمیدندش و نه توانستند مخاطبان را به راهی جدید و لذت‎بخش بکشانند و نه آثاری بزرگ‎تر از آثار گذشتگان ارائه بدهند. در نتیجه، مخاطبان هم از گذشتگان دور شدند و هم به جدیدیان پیوستند؛ در نتیجه یک سرگشتگی و گیجی بین دو راهی که کدام ؟ گذشته یا امروز؟ گریبان خوانندگان را گرفت. مقصودم انکار و رد جریان‎سازها و نوگراهای معاصر نیست؛ بلکه مورد تایید و استقبال بنده است آن ایده‎های نو و تازه که اتفاقاً تغییر نگاه مخاطبان را نیز در پی داشت، ولی هر تغییر نگاهی الزاماً ارزشمند و ماندگار نیست. به همین جهت در چند دهه، همان دروبین‎هایی که به سمت نیمایی و سپید و حجم و ناب و موج و امثالهم کاشته شده بودند، دیدیم که دوباره آن دوربین‎ها به سمت گذشتگان تغییر زاویه دادند. به همین جهت جز تعدادی متخصص و منتقد و شاعر حرفه‎ای، شعری از همان جریان‎سازها در ذهن و بر زبان به یاد ندارد.

دلیل این عدم استقبال از شعرهای پیشرو و مدرن‎مدار، مشخص است. با احترام به همۀ مردم، باید عرض کنم که  دریافت و خواستۀ بیشتر مخاطبان‌ عمومی شعر از شعر تخصصی و هنری نیست. تودۀ مردم، دنبال اشعاری هستند که با خواسته‎ها و ذائقه‎های آنان متناسب باشد. ذائقۀ مردم امروز ایران بیش از آن که به جوهر و نفس هنری اثر باشد، به مضامین و مفاهیمی چون سیاسی، اعتراضی، اجتماعی، عاشقانه، عرفانی و ….  آن گره خورده است. بنابراین اشعاری بیش‎تر مورد اقبال واقع می‎شود که پسند سلیقۀ این‌ خوانندگان‌ و شنوندگان باشد.

د ) یکی دیگر از دلیل روی‎گردانی مردم از شعر، آشفتگی‎ها و پریشانی‎هایی است که در جامعه و زندگی آن‎ها سایه افکنده است. عدم فراغت خیال و فکر از اولیه‎ها و ضروری‎های ابتدایی زندگی به عبارتی غم نان و غم جان و درد مسکن، حتی توجه بزرگ‎ترها را نسبت به افراد خانواده کم کرده و رمق و رغبتی برای برنامه‎های فوق العاده مثل شعر و موسیقی و فیلم و این دست هنرهای به ظاهر غیرضروری نگذاشته است. فرصتی و حوصله‎ای و میلی در انبوه مشکلات و بحران‎های اقتصادی و سیاسی و حتی یک معیشت ساده و انسانی برای مردم به دست نمی‎آید. در عصر حاضر، هیچ تمهید و تدبیری برای ارائۀ شعر به مردم و علاقه‎مند کردن جوان‎ها از سوی مسئولین به شعر نشده است و شفاف‎تر بگویم، با برنامه‎ای از پیش تعیین شده، تدبیری نکرده‎اند.

ه ) قرار دادن مردم در لابه‎لای چرخ مرگبار جنگ و ناامنی و ستیز با همدیگر و دیگران،  سهراب را یادمان می‎آورد که دل خوش سیری چند؟ در چنین بحران‎ها و کشاکش موذی، اگر اوقاتی فراهم گردد، در پیگیری خبرها و کشته‎ها و تهدیدها و …… سپری می‎شود نه شعر. این نیز دلیلی روشن بر گریز مخاطب از شعر است

و ) دلیلی دیگر که نمی‎توان به سادگی از آن عبور کرد، کثرت شاعران و تنوع در ساخت و مضمون اشعار است. وحدتی که در تم اشعار هزارساله وجود داشت، به یکباره شکست و خوانندگان در فرصتی کوتاه با اشعاری مواجه شدند که هم از لحاظ شکل بیرونی و هم مضامین متنوع و در عین حال شبیه‎گویی و بی‎انسجامی موجب سردرگمی و عدم موفقیت در انتخاب آن‎ها شدند. در این موقعیت، رها کردن اشعار معاصر و توجه ضمنی به اشعار گذشتگان ساده‎تریم و بی‎دردسرترین راه برای آن‎ها بود.

ز ) و دلیل نهایی، هجوم رسانه‎های مجازی دو نتیجۀ نامطلوب را در پی داشت. سطحی نگری و سهل‎پسندی. دنیای مجازی به ویژه اینستاگرام به دلیل تنوع موضوعات و کوتاهی مطالب و فیلم‎ها که با عصر سرعت و بی‎درنگی و بی‎تأملی پیوند خورده، همگان را از کتابخانه‎ها و کتاب‎ها به سمت خود کشید تا کتابخانه‎ها و کتاب‎ها هر روز بیش‎تر از دیروز غریب‎تر و تنهاتر بشوند. مردم نیز به دلیل بی‎حوصلگی‎ها و سختی‎های زندگی برای نشاط و تنوع بیش‎تر حتی برای لحظاتی به این دنیا پناه برده‎اند تا بحران مخاطب به نهایت خود برسد.

در پاسخ به این سوال که “چرا شاعران با وجود بحران مخاطب دست به چاپ کتاب می زنند” هم باید گفت هنرمند به ارائۀ هنرش زنده است. مثالی بزنم از خوانندگان. عموماً شاهدیم که خوانندگانی در سن بالا حتی با کمک دیگری روی سن می روند؛ اما همچنان اصرار بر اجرا و خواندن دارند. من هرگز به این عزیزان خرده نگرفته‎ام و درکشان می کنم که اگر نخوانند، احساس پوچی و هیچی می کنند. فکر می کنند تمام شده‎اند. حتی اگر در سالن جز دوستان و آشنایان، مشتری دیگری نباشد. از این منظر به شاعران حق می دهم که حتی اگر کسی آثارشان را نخرد و نخواند، برای اثبات بودن و زنده بودن خود کتاب چاپ کنند. چاپ کتاب یعنی ما هنوز زنده‎ایم. مثل نقاشی که می کشد و گوشۀ اتاقش کنار هم می‎چیند و هر از گاهی نمایشگاهی برگزار می‎کند بی مشتری و بازدیدکننده. او برای تداوم زندگی و هنر خود تلاش می‎کند نه کثرت مخاطب. از سویی امیدوار هست که پس از مرگش در دوره‎ای دیگر آثارش دیده و خوانده شوند. منظورم از این افراد، هنرمندان و شاعرانی هستند که هم عمری کار کرده‎اند و هم آثارشان در درجه‎ای از اعتبار نیز هست. اما سؤال شما بیش‎تر متوجه کسانی است که هنوز راهی نپیموده‎اند. هنوز اصطلاحاً محضر استادان زانو نزده‎اند و بی‎خبر از رمز و رموز شعرند؛ ولی در پی احساسات و خودباوری کاذب و تعجیل در شهره شدن، به هر قیمت کتاب چاپ می‎کنند. بله، انتقاد بر این قشر کاملاً وارد است که غوره نشده مویز شده‎اند. این نیز چند دلیل دارد که مختصر عرض می‎کنم.

الف) هرج و مرج در بازار شعر و دیگر هنرها که زمینه را برای هر کاری آماده کرده است

ب) کنار کشیدن یا کنار زدن استادان و بزرگان شعر و ادبیات از متن و بطن شعر و نقد.

بزرگان و کاردانانی که یا به دلایلی از محافل و مجامع کنار کشیده‎اند و یا عده‎ای در پی خودخواهی‎ها و تنگ‎نظری‎ها، زمینه را برای حضور آن‎ها نامساعد کرده‎اند. در چنین وضعیتی در نبود بزرگان، شاعران جوان و تازه‎کار مقیاسی برای خود که در کجای شعر و ادبیات ایستاد‎ه‎اند، ندارند و در پی توهم خود به شاعر فحل شدن، اقدام به چاپ کتاب می کنند. در حالی که اصل بر آن است که شاعران جوان‎تر حتماً اجازۀ چاپ کتاب را باید از چند بزرگ‎تر به معنای واقعی و راستین در شعر بگیرند و با تأیید آن‎ها کتاب چاپ کنند.

ج) متاسفانه قالب سپید، گمراهی بزرگی برای شاعران جوان و علاقه‎مندان فراهم کرده است. عده‎ای زیاد صرف تزریق یک تشبیه و استعاره در کلام، تصور شاعر شدنشان عود می‎کندو غافل از این که شعر سپید اتفاقاً شعر راحتی نیست و باید پس از شناخت شعر کلاسیک به سمت آن بروند تا شاید موفق بشوند. متاسفانه در جلسه‎ها یا در جمع خانواده و نزد عمو دایی و مامان و خاله نیز با چند به به و چه چه مواجه می‎شوند تا کاملاً خود را در جایگاه یک شاعر مقبول و بی‎عیب ببینند و سمت ارائۀ اثر بروند. همواره گفته‎ام که فریب به به و چه چه خاله و عمه و مامان و آبجی و حتی انجمن‎ها را نخورید. شعرتان را به اهل فن ارائه کنید تا بدانید کجا ایستاده‎اید.؟

ج) تاسف دیگر در چاپ کتاب، مثلث ( پول، انتشارات، شاعر) است. امروزه نشرهای کشور مثل همۀ تاجران و کاسبان درآمد دنبال پولند. شاید حق دارند؛ چون آن‎ها نیز هزینۀ نشر و زندگی و….دارند. دولت نیز خود را از این امور خدماتی علمی و فرهنگی کنار کشیده و به امور فرامرزی خود می‎پردازد. ناشر پشتوانه‎ای ندارد و برای سرپاماندن نیاز به درآمد دارد. نیت کسب درآمد مصداق مرده‎شور و مرده است. اغلب ناشران کاری به ارزش کتاب ندارند. هر که پولش بیش‎تر و آماده‎تر بود، نزد ناشر، شاعرتر و عزیزتر است و البته وجنات و دلبری‎ها بر تأثیرات اضافه می‎کند.

د ) در کشور ما، متاسفانه نه اتحادیۀ شاعران داریم و نه مرجع و جایی که اصولی و شروطی برای شاعر بودن و چاپ کتاب وضع شده باشد. تنها مرجع کتاب‎ها، وزارت ارشاد است که آن‎جا نیز هم آشنایی کاملی با انواع شعر ندارند و هم تنها مسئولیت آن‎ها ممیزی است نه ارزشگذاری. تمام زحمت و تعهد و هنرشان آن است که کتاب و محتوا خلاف باورها و شعائر موجود نباشد و یا چند واژه را به پیشنهاد خود تغییر دهند و جای بوسه، خنده بیاورند و جای بغل، عسل و جای طناب دار، عذاب نار و از این دست هنرنمایی‎ها که رفع تکلیفی بیش نیست.

در مجموع به شاعران توصیه می‎شود که حداقل ده پانزده سال حرفه‎ای کار کنند و در نهایت با تأیید چند صاحب‎نظر مقبول به چاپ آثار روی اقدام کنند. در کسب شهرت و اثبات شاعری خود ، تعجیل نکنند.

 

 

مطالب مرتبط

2.3 3 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x