جنگ‌نوشت‌های عالین نجاتی؛ روز بیست‌وچهارم/چه جوانانی اسماعیل

عالین نجاتی: سومین روز سال جدید و روز بیست و چهارم جنگ است و شاخ‌وشانه کشیدن‌های مجنون یانکی همچنان ادامه دارد. صبح راننده‌ تاکسی پرسید: آقای مهندس(در مازندران همه یا دکترند‌ یا مهندس، مگر آنکه خلافش ثابت شود) ترامپ کی نیروگاه‌ها رو میزنه، بزنه همه‌جا خاموش می‌شه؟
نمی‌دانستم چه جوابی بدهم، اما مطمئن بودم باید او را آرام کنم، ملت آنقدر گرفتاری دارند که دیگر توان‌ اضطراب مضاعف نداشته‌باشند، بنابراین گفتم: “فکر نکنم انقدر دیوانه باشد، چون این‌کار جنایت جنگی است!”
بعد یادم آمد که مگر ماجرای مدرسه میناب جنایت جنگی نبود؟ مگر شلیک ناجوانمردانه به ناو غیرمسلح‌ دنا جنایت جنگی نبود؟ مگر حمایت از نسل‌کشی در غزه، حمایت از جنایت جنگی نبود؟

در همین خیالات بودم که به ایستگاه رسیدیم، لبخندی فراهم‌ آوردم، روی شانه‌اش زدم و گفتم: “ایران هرگز لقمه‌ی راحتی نبوده و شک ندارم‌ از گلوی ترامپ هم پایین نخواهد رفت.”
اگرچه‌ نمی‌دانستم توانایی گلوی ترامپ چقدر است، اما تاریخ ایران و عمق آن را خوب می‌شناسم و می‌دانم چه بلایی بر سر آنهایی آمده که ایرانیان را دست‌کم گرفته‌اند.

هوا به‌شکل آزاردهنده‌ای خوب است‌ و شکوفه‌های بهارنارنج فرشی از سپیدی و زیبایی کف شهر پهن کرده‌اند و مردم دولا می‌شوند، شکوفه‌ها را برمی‌دارند، بو می‌کشند و حتی برای لحظاتی فراموش می‌کنند که در جنگ هستند.

پلاک خودروها یکی‌درمیان غیربومی است و شهر همچنان خلوت است‌، اما آرایشگاه‌ها شلوغ‌اند و کسب‌وکار قنادی‌ها هم بد نیست. پلیسِ جوانی روی راه‌پله بانک نشسته و به دوردست خیره شده‌ است، دلم می‌خواهد فکر کنم به دختر زیبایی فکر می‌کند که لحظه‌شماری می‌کند پس‌از پایان خدمت به خواستگاری‌اش برود. همین خیال کافی‌ست تا مرا به یاد سربازان وظیفه‌ای بیاندازد که در جنگ جان‌باخته‌اند. حیف آن‌همه جوانی و آرزوهای گرم که اکنون‌ در خاکی سرد آرام گرفته‌‌اند. حیف آن‌همه جوان. «چه جوانانی اسماعیل!»[۱]

اگرچه بوی باروت هنوز به ساری نرسیده، اما بوی اضطراب و بلاتکلیفی به‌وضوح در شهر پراکنده است. گربه‌ها خجالتی‌تر شده‌اند و معلوم نیست چه بلایی بر سر سگ‌های ولگرد آمده که دیگر پیدایشان نیست، از تعداد کبوتران و فاخته‌ها هم به‌شکل معناداری کم شده‌. اگرچه‌ بهار است‌، اما احوالات مردم بهاری نیست.

برج ساعت مثل همیشه سفت و محکم سرجای‌اش ایستاده و چهارچشمی شهر را می‌نگرد. بوی دریا از خیابان مدرس از راه‌ می‌رسد، دور برج ساعت‌ می‌چرخد، نوک دماغ‌اش را می‌گیرد و با سرعت هرچه‌ تمام‌تر در خیابان انقلاب‌ به سمت بلوار ارتش‌ می‌رود تا با طراوت جنگل‌های جنوب ساری پیوند بخورد.

بهار چیری از جنگ نمی‌داند و حتی یورش دشمنان‌ هم او را از مأموریت همیشه‌گی‌اش منصرف نمی‌کند. همین لجاجت بهار را دوست دارم، همین‌که مثل مرد سر حرف‌اش می‌ماند و از زیبایی بی‌نظیرش کوتاه نمی‌آید. حیف که شهدای جوان نیستند تا فروردین را در آغوش بگیرند، حیف از آن‌همه جوان. چه جوانانی اسماعیل.

………..

[۱] بخشی از شعر اسماعیل اثر رضا براهنی 

مطالب مرتبط

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x