یادداشت سردبیر

می‌نویسم؛ پس هستم‌!

عالین نجاتی: از عمر روزنامه‌نگاری حرفه‌ای من بیش از ۲۲سال می‌گذرد اما هرگز این شغل را دوست نداشتم و حتی لحظه‌ای را به‌یاد نمی‌آورم که از این‌کار لذت برده‌ باشم. بل‌که آن را هم‌چون سنگی سیاه به دوش می‌کشیدم و عجیب این‌که هربار سیزیف‌وار در چرخه‌ای تکراری، “سنگ به دامنه افتاده‌” را، تا کمرکش کوه حمل می‌کردم و دوباره سقوط…

‌در نوجوانی جایزه‌ی نوبل ادبیات یا شرحی دقیق بر «تبارشناسی اخلاق» نیچه را هدف می‌دانستم، اما هرچه پیش آمدم و حرکت زمان را با قلم‌موی سپید بر سرم به نظاره نشستم، بیشتر فهمیدم که سازوکارِ درونی «آرزومندی» در ایران چیست!

بنابراین با الهام از رومان رولان، میرزاده عشقی، فرخی یزدی، احمد شاملو و بسیاری از شاعرانِ روزنامه‌‌نویس، تصمیم گرفتم برای ارتزاق رسانه را انتخاب کنم. پیشه‌ای که تا امروز مانند دستی شکسته وبال گردنم شده بود.

علی‌رغم فرازونشیب‌های فراوان هرگز دست از نوشتن نکشیدم، تا ۲سال پیش که دیگر توانی برایم نماند. از خودسانسوری، حسادت و عمری که هدر دادم خسته‌ بودم، پس باوجود فعالیت «گروه رسانه‌ای عبارت» که با خون دل و آب چشم آن را واژه به واژه ساختم، خودم قلم را زمین گذاشتم و در افسرده‌گی پنهان‌ اما عمیقی فرو رفتم که اگر لطف و حمایت همسرم نبود، در این “قُلزُمِ پرخون” غرق می‌شدم.

حضور دکتر مهدی یونسی رستمی بعنوان استاندار مازندران دوران تازه‌ای برای حضور مجدد من در استان بود. زادگاهِ زیبایی که به هزارویک‌ دلیل از آن گریختم، دوباره‌ خانه‌ من شد.

صداقت، عملگرایی، شفافیت، میل بی‌منت به خدمت، سلامت مالی و اخلاقی‌ و ازهمه مهم‌تر عشق یونسی به ایران و مازندران موجب شد به آینده امیدوار شوم و هرزگاهی چیزی بنویسم، اما هم‌چنان آتش روزنامه‌نگاری در من خاموش بود.

حوادث دی‌ماه امسال اما نقطه‌ی عطفی در دوران کاری من است و بر‌خلاف بسیاری که از پایان روزنامه‌نگار، قهر و تحریم سخن می‌گویند، من معتقدم این آغاز کار است‌ و هنگامه‌ی شانه‌ خالی کردن نیست.

تلخی دی‌ماه آنچنان بر جانم نشسته که اساسا برای ایران احساس‌ خطر می‌کنم. نگرانم که هویت، تمدن، محیط‌زیست، اقتصاد و حتی انسان ایرانی در آستانه‌ی نابودی باشد و این مسئولیت همه اهالی رسانه‌ است‌ که واژگان را به‌نفع ایران به خدمت بگیرند و در این راه حتی از آبروی خویش بگذرند.

معتقدم اگر اهالی رسانه‌ ادعای نمایندگی افکارعمومی را دارند، نباید در این روزگار دوزخی رویه‌ی «عباس عبدی» را در پیش گرفته و قلم را زمین بگذارند، زیرا اکنون وقت ناامیدی نیست.

نوشتن از ایران و ایرانی، و تلاش‌ برای حفظ این سرزمین وظیفه‌ای اخلاقی‌ است. آن‌هم در شرایطی که باران‌های اسیدی پشت کوه‌های مرزی ایران آماده بارش‌اند و «جنگ» همچون خفاشی تشنه‌به‌خون درحال بیرون آمدن از ظلمات است.

بنابراین از این پس بیشتر خواهم نوشت، حتی اگر اشک واژگان را از معنا تهی کنند. خواهم نوشت، تا زنده‌ بمانم. سخن خواهم گفت تا نام خویش را از یاد نبرم.

مطالب مرتبط

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x