عبارت-عالین نجاتی: حافظ برای من تنها یک شاعر نیست و حتی علیرغم اصرار پدرم بر نقش پررنگ عرفان در شعر این شوریدهی شیرازی، هرگز نتوانستم خودم را راضی کنم که تمام شرابهای شعر او عرفانی است و مغبچهگان و باقی قضایا نیز تنها استعارهای ازلی-ابدی از مفاهیم الاهیاتی در شعر اوست.
حافظ برای من “تجلی درخشان استعاره” است. شاعری آینه بهدست که در خرقهی میآلود خویش خرامان در پی زدودن زنگار از زیبایینماییِ شَر و بزرگداشت عشق است. شاعری که از ازدواج تا خرید خانه را به تفال از دیوان او مشروط میکنیم و گمگشدهگان خویش را در هیبت یوسفی که بالأخره به کنعان بازخواهد گشت، متصور میشویم.
او که آغاز راه عشق را آسان و طیِّ باقی طریق را دشوار میدانست، آنچنان راه انسان ایرانی را به استعاره هموار کرد که امروز به لطف او هممسلکانش نظیر سعدی، خیام، مولوی، فردوسی، بیدل و بسیارانی دیگر، شعر به بخشی جداییناپذیر از زیست ایرانیان بدل شده، چنانکه کمتر خانهای را در این سرزمین میتوان یافت که خبری از قرآن و دیوان حافظ در آن نباشد و ردپای رندی او در روند حیات آن خانواده دیده نشود.
حافظ که این لقب را به لطف قرآن دارد، مفهومی را به دایرهالمعارف زیست ایرانیان وارد کرد که اینک به بخشی جداییناپذیر از فرهنگ این ملت بدل شده است.
مفهوم “رندی” درواقع همان ریسمانی است که مانع سقوط ایرانیان در طول تاریخ شده و همواره پناهگاهی نامرئی برای تابآوری ما بهشمار میآید. اینکه ایرانیان از پس قرنها بدبختی و گرفتاری همچنان میتوانند تطبیقپذیری خود با شرایط را سامان دهند، نتیجه قوام یافتن مفهوم رندی در حافظهی جمعی ماست.
اینکه در اوج گرفتاری، لبخند میزنیم و در عنفوان اندوه، شاد بهنظر میآییم، حاصل مشقِ مداومِ رندی است. رندی در فرهنگ ایرانی با دروغ مصلحتی یا پنهانکاری تفاوت اساسی دارد، رندی درواقع نوعی کُنش مداوم در مرز باریک حقیقت و واقعیت است. متاستاز تابآوری و ترجمان نوعی زیرکی بهظاهر زِبر، اما در اصل حالتپذیر است.
درواقع رندی سطر قبلی این جملهی درخشان جنید بغدادی است که گفت: *”انسان صادق در یک روز به چهل حال درآید؛ ولی منافق چهل سال در یک حال بماند”*
درمیان ابیات فراوان دیوان حافظ، هرمخاطب با بیت یا غزلی همذاتپنداری میکند و آن را شعر منتخب خود از دیوان لسانالغیب میداند. نزدیک من نیز چنین است و اگر قرار باشد از میان تمامی اشعار او را یکی را انتخاب کنم، تنها به یک بیت قناعت خواهم کرد:
به هوای لب شیریندهنان چند کُنی
گوهر روح به یاقوت مذاب آلوده
من بیش از دو دهه است که در برابر تصویرِ «گوهر روح به یاقوت مذاب آلودن» زانوی ادب زدهام و هرچه بیشتر سعی میکنم این استعارهی مرکب را در تصویری معنادار جانمایی کنم، کمتر توفیق حاصل میشود.
آنچه از حافظ پیش روی ماست، انسان بهماهو انسان است که در دریای عشق به سمت ساحل آرامش شنا میکند، اما امواج سهمگین مدام او را به عقب میرانند. به عقیده نگارنده در چنین وضعیتی بهترین تصمیم شناور شدن و چشم دوختن به آسمان است. شاید مقصد آنجا باشد، نه ساحلی که یک عمر در تقلای رسیدن به آن از خویشتن میکاهیم.








