جنگ‌نوشت‌های عالین نجاتی؛ روز بیست‌وپنجم/ خونِ کودکان، چون خونِ کودکان

عالین نجاتی: روز بیست و پنجم جنگ و چهارمین روز سال جدید است و همه‌ی نگاه‌ها به پاکستان و محمدباقر قالیباف. همانطور که پیش‌بینی می‌شد ترامپ بهانه‌ای آورد و به‌قول خودش شلیک به روشنایی را به تأخیر انداخت. او نمی‌داند که برق ظاهری ایران با روشنائی درونی این سرزمین کهن تفاوت دارد.
شاید بتوان با شلیکی دیوانه‌وار قسمتی از شبکه‌ی برق را هدف قرار داد اما به قول حافظ: ” که آتشی که نَمیرد همیشه در دل ماست” این آتش همان‌ روشنایی زردشتی است که زور تیرکمان هیچ‌کس به خورشیدش نمی‌رسد.
ایران چراغی همواره برافروخته در دل تاریخ است‌. حتی تاریک‌ترین گوشه‌های تاریخ هم از این نور فروزنده‌ی همیشه‌گی در امان نیست. ایران روشنایی محض است‌. فانوس دریایی است در دل ظلماتِ طوفان. ایران؛ جان است و جان هدیه‌ی خداوندی است‌. کیست که این هدیه را ارج ننهد و در برابرش کُرنش‌ نکند.

همچون روزهای گذشته‌ هوا به‌طرز جنون‌آمیزی خوب است‌ و بهار چهارطاق روی ساری دراز کشیده. آرایشگاه‌ها همچنان شلوغ‌اند و میل به پیرایش مردانه و مانیکور زنانه حتی در دل جنگ هم کم نشده‌. گل فروش‌های ملامجدالدین، گلدان‌های سُنبل را مثل سفره‌ای معطر کفِ خیابان پهن کرده‌اند و آن‌ها که به قبرستان می‌روند را معطر می‌کنند.

فاخته‌ها روی سفال‌ها جست‌وخیز می‌کنند و کبوتران مسجد جامع روی طاق بازارچه کفاش‌ها پرهای‌شان را به نشانه‌ی صلح باز کرده‌اند، اما به چشم عابران نمی‌آیند.

حیف است بازهم یادی از بهارنارنج‌ها نکنم که کماکان برای بُردن هوش از سر مردم‌ تقلا می‌کنند و شکوفه‌های‌شان همچون دهان جوجه‌های تازه از تخم بیرون آمده، باز است‌. شهر همچنان خلوت است‌، اما ساکت نیست. از قارن و فرهنگ تا شیخ‌ طبرسی و آزادی، از راهبند تا بلوار فرح‌آباد، از سلمان فارسی تا شهبند، همه‌جا زندگی‌ جریان دارد و جنگ آرام‌آرام درحال بدل شدن به روزمره‌گی‌ است‌.

تمام راه را پیاده رفتم. زنی که گوشه‌ی چادرش را مثل شیری که شکار را به دندان گرفته باشد، به دندان گرفته‌ به یکی از چنارهای خیابان فرهنگ تکیه داده است. کمی آنطرف‌تر دختری جوان چیزی برای به دندان گرفتن ندارد و گیسوانش در باد تکان می‌خورد.

آن‌طرف خیابان پیرمردی تا کمر در سطل زباله فرو رفت و اندکی بعد با چند بطری خالی آب‌معدنی به‌حالت اول بازگشت‌ و این یعنی شکم گرسنه جنگ نمی‌شناسد.
خیابان همچون قصیده‌ای بلند و یکپارچه زندگی را با تمام تفاوت‌هایش فریاد می‌زد، گویا آنچه در سینه دارد آتشفشانی دائمی است.

در خبرها خواندم که کودکی دیگر را کشته‌اند. نِرودا چه زیبا می‌گفت:
“بنگرید خیابان را
خونِ کودکان چون خونِ کودکان در خیابان جاری‌ست
پناه بر شعر
خونِ کودکان را به چه تشبیه می‌توان کرد
جُز خون کودکان”

هر کودکی که می‌میرد، بخشی از جهان خاموش می‌شود، کودکان چراغهای روشن فردا هستند. لبه‌های تیزِ آفرینش که به ما یادآوری می‌کنند؛ معصومیت جریان عشق در بازیگوشی است. هر کودکی که جان می‌دهد چیزی از من کم می‌شود. فرقی‌ نمی‌کند اهل غزه و بیروت باشد یا تهران و تفلیس. مرگ کودکان مرا پیر می‌کند.

حالا من پیرمردی ۴۰ساله هستم که از درون تَرَک خورده اما قصد شکستن ندارد. اینک انسان بر آستانه‌ی دری ایستاده است که کوبه ندارد.

مطالب مرتبط

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x