عالین نجاتی: روز بیست و ششم جنگ است و تعداد روزهای سال جدید به تعداد انگشتان یک دست رسیده. به آسمان خیره میشوم؛ شبیه همهچیز هستند جُز خودشان؛ ابرها.
یکی انگار مادری است که چشمانش را بسته و دعا میخواند و تودهای دیگر از ابرها شبیه گلهی گوسفندها در سراشیبی کوه هستند. هرچه میگردم ابرِ بیاستعاره پیدا نمیکنم. اصلا آسمان خودش استعارهی محض است. شبیه شعرهای «محمود درویش» یا «ملیح جودت آندای».
هوا تازه روشن شده، رفتگر محله با جاروی جادوییاش سمفونی صبحگاهی را روی پارتیتور کوچه اجرا میکند و گنجشکها روی سیم برق او را همراهی میکنند. جنگ است اما گنجشکهای ساری خبری ازحال گنجشکهای پایتخت ندارند و شرایط پیادهسازی معاصر ماجرای “طوطی و بازرگان” نیست.
جنگزدههایی که مهمان ما شدهاند مثل کیسههای شن در خط مقدم روی هم افتادهاند، بالاخره خانهی مُحقّر ما برای حدود ۵۰مهمان کوچک است، اما هیچکس احساس تنگنا نمیکند، گویا به دههی شصت بازگشتهایم که “ده درویش در گلیمی بخسبند”
جریان زندگی روزمره کمی تندتر شده و تعطیلات نوروزی برای کارمندان دولت بهپایان رسیده است، اما عید برای بچهها تازه آغاز شده و در لباسهای نو مثل الماسهای بُرشخورده بر انگشتری میدرخشند.
هنوز ایران زیر گلولهباران است و اسرائیل هم خواب در چشم ندارد. علیرغم ادعای زردکِ دیوانه موشکهای ایران مثل آب خوردن در تلآویو و دیمونا فرود میآیند و همزمان تنگهی هرمز به کابوس انرژی جهان بدل شده است.
همزمان با جنگ، بالاخره محمدعلی نوبخت فرماندار ساری از گردابی که در آن با تمام توان مقاومت میکرد آسوده شد و از اسب سرکش خیابان امیرمازندرانی پایین آمد. نوبخت سیاستمدار منحصربهفردی است، از معدود اهالی دولت که میتوان با او دوکلمه حرف حساب زد. از قبیلهی مردانی که معنای آب و آینه را میدانند و از حقیقت کوتاه نمیآیند. او خدمات فراوانی به فرهنگ و سیاست ساری کرد، اما در زمانهی بدی فرماندار شد.
بهروز اسکندرنیا جای او را گرفت. مردی مملو از هیجانات مثبت و انرژی بیپایان، شک ندارم او هم موفق خواهد شد. یک گلولهی آتش جای یک گلولهی آتش را گرفت و این یعنی ردوبدل شدن آتش در زمانهی صلح!
درحال پیادهروی بودم که دوستی پرستار را دیدم. جامعه سلامت در دو سال اخیر روزهای دشواری را سپری کرده و سربلند بیرون آمده است. اینهمه از برکات حضور دکتر مهدی یونسی در جایگاه استاندار و دکتر محمدصادق رضایی در راس دانشگاه علوم پزشکی مازندران است. رضایی پزشک کودکان است و گاهی فکر میکنم دنیا را از دریچه چشم یک کودک میبیند؛ بدون قضاوت و شجاعانه.
تمام این سالها مملکت در یدِ قدرت مهندسان و سیاستمداران بوده، چه اشکالی دارد حالا دست پزشکان باشد، حداقلاش این است که آنها اهمیت پیشگیری را میدانند و میفهمند یرای درمان دردها باید ریشهی آنها را شناخت.
دوستِ پرستارم آنقدر خسته بودم که چشمانش همچون صدفی باستانی نیمهباز مانده و گونههایش بهشکل معناداری شبیه تخممرغ محلی کِدِر شده بود. از افزایش بیسابقه ترومای روانی و حجم بالای مسافرانی گفت که دردهایشان را بار خودرو کرده و از تهران گریختهاند.
دستش را گرفتم و گفتم: «میدانی وطنپرست یعنی چه؟»، گفت: «یعنی کسی که وطنش را میپرستد».
شانهای بالا انداختم و گفتم:«دِ نه دیگه آقا رضا! یعنی کسی که از وطن پرستاری میکند، اگر بیمار شود از بالای سرش تکان نمیخورد، یعنی کسی که مدام نبض وطن را میگیرد و علائم حیاتیاش را چِک میکند»
این را که گفتم کمری راست کرد و گُل از گُلاش شکفت. انگار از عمق وجودش فهمید که پرستاری چه شغل مقدسی است. پرستاران همیشه زیر سایه پزشکان قرار داشته و کمتر به نقش آنها در سامانهی سلامت توجه شده است.
با او خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم به خانه برگردم، مثل گناهکاری که پیرزنی را از خیابان رد کرده باشد احساس غرور میکردم. لبخند مردم مرا شاد میکند. من این مردم را دوست دارم، شادی و غم را کنار آنها دوست دارم و حتی آرزو دارم جایی بمیرم که همین مردم زیر تابوتم را بگیرند







