گروه ورزش-علیرضا تیموری: تماشای بازی تیم ملی فوتبال مقابل بلژیک، آینهای است که تمام تناقضهای ما را بیرحمانه نشان میدهد.
اندوه غمبار دیماه گذشته، تجربه زیست در بین دو جنگ سخت، محاصره، رکود اقتصادی، سفرههای خالی و روحهای خسته. مردم ایران در وضعیتی زندگی میکنند که بهگواه استدلال، «زندگی» نیست؛ «تحمل برای بقا» است.
🔹طبیعی است که بخشی از مردم تیم ملی را «نماینده جریانی خاص» ببینند؛ تیمی که بازیکنانش در برخی مراسمات سیاسی و مذهبی، خودخواسته یا ناخواسته، با میل یا با اکراه، بودهاند، گاهی در بزنگاهها سکوت کردند و یا مجبور شدند کاری کنند که مردم را زخمیتر کند. شاید در یک دید تونلی منطقی بهنظر برسد که بعضیها بگویند «میخواهم ببازند!»، چون غم اصلیشان از جایی دیگر است. به راستی که غم اصلی هیچیک از ما فوتبال نیست…
🔹اما این عبور بیرحمانه از مرز باریک عشق و نفرت، همانقدر طبیعی است که بعضیها هم در گروه مقابل، هنوز نتوانند از تیمی که بخشی از کودکی و جوانیشان بوده دل بکنند. این تضاد، نشانهٔ سردرگمی نیست؛ اتفاقاً نشانهٔ زنده بودن است.
🔹این جامعه حق دارد برای چند ثانیه با یک سیو بیرو یا یک بلاک شجاع، کمی آرام شود. جامعهای که یک زمان با باخت مقابل مسی و زمانی دیگر با برد دقایق پایانی مقابل قهرمان افریقا، غرق شادی میشد. اما این روزها از رسیدن به بزرگترین آرزوهای زندگی خود نیز، طوری که شایستهی آن وصل باشد، لذت نمیبرد؛ میخواهد، اما دیگر توانش را ندارد…
🔹مسئله فقط سرکوب یا بروز احساسات متناقض نیست؛ مسئله قضاوت ما از شخصیت یا تفکرات افراد براساس رفتارهایشان در قبال اتفاقات است. چرا فکر میکنیم اگر کسی از گل نخوردن تیم ملی خوشحال شد، یعنی طرفدار یک جریان، مذهب و یا ایدئولوژی است؟ و در عین حال، چرا اگر کسی از باخت تیم خوشحال شد، به او میگوییم وطنفروش؟ چرا اینقدر به کار هم کار داریم؟
🔹انسان در شرایط بقا، به هر تختهپارهای چنگ میزند. یکی با موسیقی، یکی با خواب، یکی با فوتبال، یکی با قرص و یکی هم مثل من با همه اینها!
🔹این تناقض نیست که ایرانیهای مقیم خارج از کشور و لسآنجلس با پرچمهایی غیر از چیزی که کف زمین سوفای استادیوم پهن بود، به ورزشگاه رفتند و تیمی را تشویق کردند که دقیقاً همان لباس و پرچم رسمی کف زمین را پوشیده بود؛ این دقیقاً خودِ انسان بودن است. همانطور که نمیتوانی از کسی که در حال غرق شدن است بپرسی چرا به هر چیزی چنگ میزند، نمیتوانی از مردم بخواهی احساساتشان را سانسور کنند.
🔹میشود از شجاع برای حوالهی کشالههایش انتقاد کرد و در عین حال از ستون برای بلاکهایش آرام شد. میشود از بیرانوند برای تشبیه دروازه به یک نماد سیاسی دلچرکین بود و در عین حال از سیوهایش لذت برد. اینها تناقض نیست؛ تلاشی برای زندگی در دل تاریکی است.
🔹پس بالاخره این تیم، «تیم ما» هست یا نیست؟ پاسخ ساده است: هیچکس حق ندارد برای دیگری تعیین تکلیف کند. تیم ملی برای بعضیها نمادی از یک تفکر خاص است، برای بعضیها نماد خاطره و هویت و برای بعضیها هم هیچچیز. هر سه نگاه واقعیاند، هر سه درد دارند و هر سه قابل احتراماند. کسی مجبور نیست شادیاش را پنهان کند، همانطور که کسی مجبور نیست خودش را مجبور به شادی کند. فوتبال دیگر مثل قبل نیست، چون ما هم دیگر مثل قبل نیستیم!
🔹اما این به معنی مرگ احساس نیست؛ فقط شکلش عوض شده. شاید دیگر هورا نکشیم، شاید دیگر به خیابان نریزیم، شاید دیگر از ته دل ذوق نکنیم، اما حق داریم بگوییم: «من هنوز یک گوشهٔ کوچک از دلم میخواهد این تیم ببرد، چون بخشی از زندگی من بوده و نه بخشی از سیاست.» حتی اگر حالا خیلیها برای مقاصد سیاسی بهدنبال مصادره همین اندک موفقیتهای این تیم باشند؛ که متاسفانه هستند!
🔹و حق داریم بگوییم: «من نمیتوانم خوشحال شوم، چون زخمیام.» هیچکدام خیانت نیست. هیچکدام هویتفروشی نیست. هیچکدام نشانهٔ وابستگی یا دشمنی نیست. این فقط انسان بودن است؛ انسان بودن در زمانهای که همه چیز را از ما گرفتهاند؛ جز همین چند احساس متناقض.
🔹سالهاست میانِ خشم و عشق، میانِ زخم و خاطره، میانِ پرچمها و پرتابشدنها معلقیم. فوتبال برای ما نه میدانِ شادی است و نه ابزار سیاست؛ تنها جایی است که روانِ خستهمان برای چند ثانیه میتواند از زیر آوار بیرون بیاید و نفس بکشد. ما نه قدیسیم و نه خائن؛ فقط انسانهایی هستیم که در تاریکی، دنبال یک جرقهٔ کوچک میگردیم تا یادمان بیندازد هنوز زندهایم.
🔹نه آنکه تشویق میکند و نه آنکه نمیتواند هورا بکشد حق ندارد احساس ما را مصادره کند. در خاکی که شادی از آن تبعید شده، همین چند فریادِ بیهوا و همین چند اشکِ بیصدا… آخرین سنگرِ روانِ زخمیِ ماست.








