جنگ‌نوشت‌های عالین نجاتی؛ روز بیست و سوم/ امیدی که مرا سرپا نگه داشته است

عالین نجاتی: روز دوم عید است و روز بیست و سوم جنگ، هوا در «ساری» مثل لبخند کودکی بازیگوش که اصلا نمی‌داند جنگ چیست زلال و زیباست، اما مردم مانند خواب‌زده‌گان در حفره‌ی‌ عمیق بلاتکلیفی گیر‌افتاده‌اند.

هرچند زندگی همچنان جریان دارد و شکوفه‌های بهارنارنج بی‌خبر از همه‌جا مثل ستاره در آسمان سبز درختان سوسو می زنند و البته تورم همچون «یوسیان بولت» (۱) در اوج آماده‌گی‌اش با سرعت هرچه تمام‌تر می‌تازد، پول در عابربانک‌ها؛ کیمیا شده و دست اکثر طبقات اقتصادی به تاقچه‌ی مایحتاج روزانه نمی‌رسد، اما زندگی همچنان جریان دارد.

جنگ زشت است، جنگ بد است، جنگ نفرین است، اما عجیب است که همچنان برخی هستند که می‌گویند:«خوب شد جنگ شد». وقتی چنین ادعایی را می‌شنوم دلم می‌خواهد به اژدهایی هفت‌سر بدل شوم و با هر هفت‌ سَرم بکوبم توی دهان‌شان. دلم می‌خواهد بروم بالای بُرج ساعت و به تمام زبان‌های زنده و مُرده‌ی دنیا فریاد بزنم: “جنگ بد است.”

نمی‌دانم این جنگ کی و چگونه به پایان می‌رسد، اما این را می‌دانم که نباید ناامید شویم و دست یکدیگر را رها کنیم. می‌دانم وقت آن است که شانه‌به‌شانه و پشت‌به‌پشت هم بایستیم و مرگ را مثل نِسیان از یاد ببریم. وقت آن است که در زبانی مشترک آرام بگیریم و یکدیگر را تصدیق کنیم، وقت آن است که مثل پرندگان بر شاخه‌های جوان چنارها بنشینیم و از آنچه در افق دیده‌ایم با یکدیگر حرف بزنیم.

روز دوم عید است و روز بیست و سوم جنگ و من همچنان در خاموشی اینترنت بین‌المللی نشسته‌ام و به افق می‌نگرم. در افق همه‌چیز زیباست، پدران و پسران در ساحل دریای کاسپین به آب زده‌اند و لبخند از لب‌شان نمی‌افتد. در جنوب ماهیگیران با لُنگ‌های زیبا دور کمر و عمامه‌ی جنوبی بر سر، سوار لنج‌های چوبی به سمت لُجّه‌ی دریا می‌رانند و زنان جنوبی در ساحل منتظرند تا ماهی‌های صید شده را همچون سکه‌های باستانی بشمارند. در مشهد گنبد طلایی امام رضا همچنان می‌درخشد و کبوتران حرم بازیگوشی‌شان گرفته. در اصفهان خبری از فرونشست و بی‌آبی نیست و بادگیرهای یزد مشغول در آغوش گرفتن نسیم‌ها هستند.

در افق همه‌چیز زیباست. زاینده‌رود و تجن و کارون پُرآب‌اند و دریاچه ارومیه و هامون هنوز خشک نشده‌اند. در اُفق هیچ فرقی میان ایرانیان نیست و هیچ شکافی این ملت کهن را ازهم جدا نمی‌کند، در افق خبری از جنگ نیست و من به آن اُفق دل‌بسته‌ام و دلم نمی‌خواهد اکنون را باور کنم.

 

اما چه‌کنم که واقعیت مانند پُتکی سنگین و بزرگ پیش‌روی من است و هرگاه به هوای استعاره چشم می‌بندم بر فرق سرم می‌کوبد. اگرچه در خیال دل‌بسته‌ی آن افقِ زیبا هستم اما در حقیقت دلم پیش کودکان مدرسه میناب است، چشمم مشغول تماشای مادری است که بر سجاده می‌گرید و دعا می‌کند فرزند غیورش که پای پدافند نشسته سالم به خانه برگردد. دلم پیش بی‌خانمان‌شده‌گان جنگ است. پیش اصفهانی‌ها، تهرانی‌ها، شیرازی‌ها، خرم‌آبادی‌ها تبریزی‌ها و خلاصه تمام کسانی که صبح را با صدای بمب آغاز می‌کنند و شب با هراس بمب به‌خواب می‌روند. حتی دلم برای پرنده‌ها و گربه‌های شهر شور می‌زند.

من با این ملت هم‌سرنوشت هستم و دلم نمی‌خواهد خبر مرگ ایرانیان را بشنوم. اما به ایران بسیار امیدوارم. به سرزمینی که از تهاجم اعراب و چشم‌تنگ‌های مغول جان سالم به‌در برده امیدوارم. به سرزمین کوروش و نادر و آرش امیدوارم. به جوانانی که جان‌شان را کف دست گرفته و در خط مقدم مبارزه با دشمن ایستاده‌‌اند امیدوارم و این امیدواری ریشه در فرهنگی دارد که حافظ و سعدی و مولانا و خیام و فردوسی را پرورده و در تاریک‌ترین لحظات نیز امید خود را از دست نداده است.

من به ایران و ایرانی امیدوارم و همین امیدواری مرا سرپا نگه داشته است.

…..

(۱). دونده مشهور جامایکایی که رکورددار قهرمانی دو صدمتر المپیک است

مطالب مرتبط

3 2 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x