عبارت – علیرضا تیموری: جام امسال شبیه هیچ جام دیگری نیست؛ نه فقط بهخاطر ۴۸ تیم، نه فقط بهخاطر گروههای عجیب و نه فقط بهخاطر حضور تیمهایی مثل کوراسائو. بهخاطر اینکه فوتبال دارد از همهطرف میجوشد. در یک سمت، ژاپنی که از راست زمین را میدرید؛ در گوشهای دیگر، آلمانی که ۷ گل میزند و یاد زخمهای قدیمی را زنده میکند. و در گوشهای دورتر، مربی ۷۸ سالهای که هنوز روی نیمکت مینشیند و میجنگد. این جام، جامِ تفاوتهاست؛ جامی که در آن فاصلهٔ بین قدرت و ضعف، گاهی یک سانتر است، گاهی یک تیرک، گاهی یک جوان ۱۹ ساله ساحل عاجی.

آلمان ۷ – ۱ کوراسائو
شبی که فوتبال فهمید فاصلهها فقط جغرافیایی نیستند!
آلمان از همان دقیقهٔ ۵ نشان داد که این بازی قرار نیست یک مسابقهٔ معمولی باشد؛ قرار است یک هشدار بزرگ باشد. ضربهٔ اول مثل یک تیغ سرد، جریان بازی را از دست کوراسائو برید. اما تیم کوچکِ آبیها، با دیک ادووکات ۷۸ ساله روی نیمکت، که هماکنون پیرترین سرمربی تاریخ جامهای جهانی لقب گرفته، برای چند دقیقه جهان را مکث داد: دقیقه ۲۱ گل زدند. یورگن لوکادیا روی گل اثرگذار بود؛ مهاجمی نامآشنا برای ما که روزی در پرسپولیس توپ میزد و حالا در جام جهانی برای کشوری بازی میکند که ریشهاش به هلند گره خورده. کوراسائو فقط یک تیم نبود. یک تکه از تاریخ استعمار هلند بود که برگشته بود مقابل پدرخواندهاش بایستد. اما این مکث کوتاه بود. از همانجا، آلمان مثل تیمی که تازه بیدار شده باشد، بازی را بلعید؛ و هر ضربه، یک امضا بود.
هاورتز در این شب فقط گل نزد. بازی را از داخل محوطه خفه کرد. دو گل، بیشترین شوت، بیشترین لمس در محوطه، و عنوان بهترین بازیکن زمین؛ یک نمایش کامل، یک بیانیهٔ شخصی.
پشت سر او، موسیالا مثل یک جریان برق وسط زمین میدوید، براون انگار سالهاست در تیم ملی است و اونداف از نیمکت آمد و بازی را مثل ده بازی گذشته مانشافت از هم باز کرد و باز هم اثرگذاربود؛ گل زد، پاسگل ساخت و نشان داد چرا ناگلزمن به او اعتماد دارد.
و پشت همهٔ اینها، نویر ایستاده بود؛ ۴۰ سال و ۷۹ روز، مسنترین بازیکن تاریخ آلمان در یک تورنمنت، اما هنوز همان آرامش قدیمی را داشت. همان نگاه سرد، همان قدمهای مطمئن، همان حس «تا من هستم، چیزی نمیریزد». این آلمان، آلمانِ سالهای قبل نیست؛ این تیم انگار دوباره خطرناک شده.

و سرنوشت دو تیم…
کوراسائو در این بازی شکست خورد، اما تحقیر نشد. این تیم آمده بود دیده شود، نه اینکه ببرد و یا قهرمان باشد؛ آمده بود بجنگد، نه اینکه تاریخ بنویسد. ریشهٔ این تیم در هلند است: بازیکنانشان در لیگ هلند رشد کردهاند و مربیشان زمانی سرمربی هلند بوده.
اما حقیقت این است که فوتبال گاهی شدیداً بیرحم بوده. چه ۳۲ تیمی و چه ۴۸ تیمی. ۷–۱ برزیل، ۸-۰ عربستان، ۶–۰ مکزیک و… این نتایج همیشه بودهاند. فقط حالا بیشتر دیده میشوند.
و آلمان… اگر همینطور بماند، اگر همین ریتم را نگه دارد و اگر همین بیرحمی را ادامه دهد، یکی از مدعیان جدی جام است؛ تیمی که آبرویش را پس میگیرد و به سرانجام روزهای بهتر میتازد.

ژاپن ۲ – ۲ هلند
شبی که شمشیر سامورایی از راست به قلب لالهها مینشست!
ژاپن از همان دقیقههای اول نشان داد که سمت راستش قرار است تیغ برّنده سبک بازی خاص هاجیمه موریاسو باشد. ایتو هر بار که توپ را میگرفت، انگار یک تونل نور باز میشد؛ سرعت، زاویه، تصمیم. هلند از همان لحظهٔ اول مشکل داشت: انتخاب اولیه فندهفن در دفاع چپ جواب نداد، و وقتی آکه میدان آمد، باز هم آسیبپذیر ماندند. ژاپن این ضعف را بو کشید و بیرحمانه از همان نقطه حمله کرد؛ ایتو میکشید، ناکامورا میآمد داخل و کامادا از پشت سر ضربهٔ دوم را میزد. اینجا بود که ژاپن بازی را از «دویدن» به «کنترل لحظه» تبدیل کرد. گلها فقط نتیجه بازی نبودند، نتیجهٔ خواندن ضعف حریف بودند.
در میانهٔ زمین، یک نبرد دیگر جریان داشت؛ نبردی که هلند را زنده نگه داشت: گراونبرخ. او در کنار کاپیتان ویرجیل فندایک بزرگ، بهترین بازیکن هلند بود؛ نه فقط با پاس، با حضور. بیشترین لمس توپ، بیشترین پاس صحیح، بیشترین پاس بلند سالم و چند بار شکستن پرس ژاپن با چرخشهای کوتاه و پاسهای عمودی. اگر هلند در این بازی سقوط نکرد، اگر توانست دوباره جلو بیفتد، اگر توانست از زیر فشار ژاپن بیرون بیاید، دلیلش فقط یک نفر بود: گراونبرخ. او وسط زمین مثل یک لولا عمل میکرد؛ هر بار که توپ به پایش میرسید، بازی از هم نمیپاشید. این همان کیفیتی است که تیمهای بزرگ را زنده نگه میدارد.

اما سرنوشت دو تیم…
ژاپن تیمی است که میداند کجا ضربه بزند، کجا صبر کند، کجا بازی را آرام کند و کجا ناگهان سرعت را تا آخر بالا ببرد. اگر این تیم همینطور ادامه دهد، نه فقط صعود میکند؛ بلکه میتواند یکی از تیمهای خطرناک مرحلهٔ حذفی باشد.
اما هلند… تیمی است که کیفیت فردی دارد، ستون دارد، اما هنوز دو چیز کم دارد: تعادل در کنارهها و تمامکنندگی نوک پیکان حمله. اگر این ضعف در دفاع چپ و میانهی خط آتش حل نشود، هر تیمی با وینگر سرعتی و هافبک شوتزن میتواند لالهها را پرپر کند! با این حال، با گراونبرخ در مرکز، فندایک با تجربه در خط دفاع و با کیفیت مثالزدنی کودی گکپو در خط حمله، هلند همچنان تیمی است که میتواند جلو برود و نترسد.

ساحلعاج ۱ – ۰ اکوادور
شبی که یک نسل از زیر پوست بازی بیرون زد
ساحلعاج در فیلادلفیا فقط یک قهرمان نداشت؛ چند صدا داشت که مثل یک ارکستر سمفونی یکصدا شده بودند. دیومانده ۱۹ ساله، گوشه و میان زمین را مثل یک میدان شخصی اداره میکرد؛ برد در ۱۱ دوئل، ۴ دریبل موفق، ۵ تکل سالم و ۵ پاس کلیدی، اعدادی که برای سن او شبیه یک هشدارند به مدیران دستبهنقد فوتبال اروپا. چون همین نمایش است که اسمش را انداخته وسط میزهای نقلوانتقالاتی اروپا: لیورپول جدیترین مشتری اوست و لایپزیگ بهدنبال دستیابی به یک رکورد تابستانی فروش بازیکن در بوندسلیگاست.
اما کنار او، چهرههای دیگری هم بودند که این شب را ساختند: سِکو فوفانا که مثل یک وزنه وسط زمین ایستاده بود و اجازه نمیداد اکوادور ریتمش را کامل کند؛ و گوئلا دوئه، که با دوندگی و خلق موقعیتاش، باعث شد تا دزیره، تنها دوئهای نباشد که میشناسیم. این تیم فقط یک ستاره ندارد. یک ستون فقرات استوار دارد. حتی اگر دست به عصا و ۰-۰ به دقیقه ۹۰ برسد، آماد دیالو از روی نیمکت به داد تیم اِمِرسه فائه میرسد و باز هم امیدبخش مردم کشورش و یونایتدیها میشود.

در خط دفاع، ویلفرد سینگو مثل یک مترونوم پنهان کار میکرد؛ ۷ دفع توپ، ۵ دفع هوایی، ۳ قطع توپ روی زمین و ۷ ریکاوری (بازیابی بازی). اما او تنها نبود. اکوادور سهبار تیر را لرزاند، اما این خط دفاع بود که اجازه نداد هیچکدام از این لرزشها تبدیل به سقوط شود. این تیم فقط دفاع نمیکند. در لحظههای سخت، جمع میشود؛ اما شانس هم میآورد.
اما سرنوشت دو تیم…
اکوادور تیمی است که انگار همیشه یک قدم از خودش عقب میماند؛ تیمی که میسازد، میرسد، تیر را میلرزاند، اما ضربهٔ آخر را ندارد. اگر این گره باز نشود، دوباره همان داستان تکرار میشود: تیمی که همه را میترساند، اما کسی را حذف نمیکند.
اما ساحلعاج… این تیم شبیه یک نسل است که دارد از زیر خاکستر بلند میشود. تیمی که جوان اولش بهترین بازیکن زمین میشود، تیمی که مدافعش زیر فشار آرامتر میشود، تیمی که در دقیقه ۹۰ هنوز نفس پرس کردن دارد. این تیم فقط صعود نمیکند؛ این تیم میتواند یکی از داستانهای جام شود. اگر دیومانده همینطور رشد کند، سینگو همینطور ستون بماند، و فوفانا، دوئه، کسیه و… همینطور ریتم بدهند، ساحلعاج از آن تیمهایی میشود که هیچکس دوست ندارد در مرحله بعد روبهرویش بایستد.

سوئد ۵ – ۱ تونس
شبی که دو ریشه لرزید و یک تیم قد کشید!
تیم سوئد در مونتری مثل بازیگری در صحنه بود که سکوت را بهتر از صدا میفهمد؛ بازیکری که ضربههایش در کلام آرام شروع میشود و ناگهان به قلب داستان میرسد. ایساک با دو پاس گل و یک گل، مسیر بازی را مثل خطی روشن در مقابل خودش و سوئد باز کرد. ویکتور یوکرش با هر فرار، تنِ دفاع تونس را میلرزاند.
اما مرکز این شب، یاسین عیاری بود؛ پسری با پدر تونسی و مادر مراکشی که حالا پیراهن سوئد را پوشیده. شوتهای سهمگین، گل و سکوت؛ فقط لحظهای مکث کرد، انگار چیزی درونش تکان خورد، انگار دو ریشهاش از دو سمت کشیده شدند و او ترجیح داد سکوت کند تا هیچکس نفهمد این گل برای کدام بخش وجودش سنگینتر است.
تونس با ضربهٔ سر عمر رکیک روی سانتر در جریان بازی، باعث خلق عدد یک در مقابل دو گل سوئدیها شد، اما جریان بازی را در دست نگرفت.

ورود سوانبرگ و اولین لمس توپش تبدیل شد به گل. اینجا تکنولوژی هم وارد صحنه شد: سنسور ۱۴ گرمی داخل توپ، با ثبت ۵۰۰ داده در ثانیه، نشان داد هیچ برخوردی با ایساک نبوده. آفساید نیست! گل تأیید شد. فوتبال مدرن همینقدر خونسرد، منطبق بر داده و واقعیت میدانی و گاهی بیرحم است.
اعداد بازی مثل موجهایی بودند که درست زیر سطح دریا حرکت میکردند. ملموس و قابل پذیرش؛ اما در عین حال پرتلاطم و تکاندهنده. تونس ۵۱٪ مالکیت داشت، پاسهای دقیقتر و دوئلهای بیشتر؛ اما امید گل فقط ۰.۲۸. یعنی تیمی که توپ را داشت، اما راه دروازه را بلد نبود!
سوئد با ۴۹٪ مالکیت، اما امید گل ۱.۳۳، ۱۳ شوت در مقابل ۶ شوت تونسیها، ۷ شوت در چارچوب مقابل ۲ و ۴ موقعیت بزرگ مقابل صفر موقعیت مهمی که بجز گل تونسیها خلق کردند، نشان داد که فوتبالش مستقیمتر، کوتاهتر و بیوقفهتر است. تحلیل مهم اینجاست: سوئد فاصلهٔ بین مالکیت و تهدید را به حداقل رسانده بود. لمس توپ در محوطهٔ حریف ۲۲–۱۰ بود؛ یعنی هر بار که زردها نزدیک میشدند، خطر شکل میگرفت. تونس بازی را نگه داشت، اما سوئد جریان مسابقه را تغییر داد. این تفاوت فلسفه است؛ یکی میچرخد، یکی ضربه میزند.
آیندهٔ تونس؟ تیمی است که میجنگد، میدود، در دوئلها برنده میشود، اما وقتی پای خلق موقعیت میرسد، کم میآورد. اگر این ضعف در فاز حمله ترمیم نشود، سقفشان در این جام فقط «امید صعود» است.
اما سوئد… این تیم با این خط حمله، با این دقت، با این ضرباهنگ، شبیه تیمی است که آمده صرفا فقط صعود نکند؛ آمده جغرافیای گروه را عوض کند. اگر ایساک همینطور فرمان بدهد، گیوکرش همینطور خط پاره کند و عیاری همینطور از میانه زمین آتش بریزد، این تیم میتواند هر حریفی را مجبور کند بازی را با ریتم سوئد بخواند، حتی اگر آن حریف بزرگتر، پرستارهتر، یا پرادعاتر باشد.








