عبارت- عالین نجاتی: این یادداشت به بهانهی سالروز انتشار نخستین مقالهی مارتین هیدگر فیلسوف شهیر آلمانی دربارهی تأویل چند شعر از فردریش هولدرلین؛ شاعر گرانسنگ آلمانی آماده شده است. نویسنده از معرفی ویکیپدیایی این دو شخصیت برای افواه میگذرد و بهدلیل فرصتِ اندکِ متن؛ آن را کنجکاوی به خوانندگان علاقهمند میسپارد. و البته قول میدهد آشنایی با این دو شخصیت برجسته فلسفه و ادبیات جهان، فواید انکارناپذیری در شیوهی مواجهه با آدم و عالم دارد.
این یادداشت پیرامون سه مساله در تفکر مارتین هیدگر بحث میکند که در شعر فردریش هولدرلین قابلِ یافتن است.
این سه مساله عبارتند از؛ مسالهی سرزمین و افق، دریّت و خانه ساختن. لازم به ذکر است که هیدگر رابطهای تنگاتنگ با شعر آلمانی داشته است و شاعرانی نظیر ریلکه، تراکل و سلان توجه هیدگر را به خود جلب کرده بودند. چنانکه گاهی برای پیشبرد مسالهی مورد نظرش سطرهایی از این اشعار را وام گرفته است.
از طرفی دیگر تاکید هیدگر بر زبان به عنوانِ امری روحانی ونگرشِ تجریدی و آفاقیِ هولدرلین به زبان باعث شد که فلسفهی قرنِ بیستم نوع خاصی از تفکر را که پیش از آغاز رسمی فلسفه در یونان رواج داشت تجربه کند
هیدگر و شعر هولدرلین
هولدرلین عاقبت مجنون میشود. این رجعت بیمحابای شاعر، هیدگر را متوجه ریشهی کلام شاعرانه بیرون از زبان قرارداری میکند. همان پروژهای که بعدها توسط کسانی چون پل ریکور[۱۶] ادامه مییابد. آنچه در این مواجه نصیب فلسفه میشود حرکتِ شعر بهعنوانِ عنصر بنیادین زبان به مثابه کاشفِ منشا استعاره است. شعر این حرکت را با تدبر و نمایش کلام در مسیر موسیقی صورت میبندد. آنچه هیدگر را شیفتهی هولدرلین میکند سرزمینی است که هولدرلین در آن جولان میدهد. سرزمینی پهناور، موکد و فراخ که با افق یکپارچه ایستاده است و معنای کلام در آن چیزی جز موسیقیِ آن نیست. به این معنا که در چنین وضعیتی عملِ وامداریِ فلسفه از شعر مانندِ تلخیص آوا توسط ساز برای نواختنِ قطعهای با رویکردی مشخص است. هیدگر بر این باور بود که شعر در دهانه و مدخل ایستاده و بنابراین نخستین گوش برای شنیدن است و پس از آن هرچه شنیده میشود از دروازهی این تاویلِ بنیادین گذشته است. برای هیدگر شعر هولدرلین همانند فوارهایست که از خود در خود میریزد و با این عملکرد منحصر به فرد نشان میدهد که زبان چگونه نمایشی لذت بخش را برمیسازد در حالیکه آرام آرام این نمایش را به تمامی تصاویرِ انسانی سرایت داده و آدمی را از فحوای وجود آگاه میکند.
هولدرلین در یکی از اشعارِ مشهورش که برای عید پاک سروده است، دربارهی قلبِ خود میگوید:
قلبِ من بلورِ بیغشیست
که نور
خود را در آن میآزماید
این شعر یکی از سرودههای موردِ علاقهی هیدگر است. کلماتی بنیادین، چون؛ نور، آزمودن و قلب یکی از مهمترین برسازندهگان مفهومِ در جهان ـ زمان بودهگیی هیدگر است. تفسیری که گادامر شاگردِ خلفِ هیدگر از رجعت به جهانِ یونانی بهدست میدهد واجد و مدیونِ نگرشِ هیدگر به مفهومِ آزمودن است. هیدگر در درسگفتارهایی چون تفکر و شاعری که مجموعه مباحثی دربارهی نیچه و هولدرلین است با دقت و حوصلهی فراوان تصاویرِ شاعرانه را به سمتِ استعارهی پرهیز و تذکر سوق میدهد و همزمان تفکرِ اصلی خود یعنی هستی و هستنده را در هستی و زمان پایهریزی میکند. آنچه افق مشترک هولدرلین و هیدگر را میسازد توجه هردو به وجود به مسالهی دَریّت است. توجه و تاکید براین مساله که وجود حیطهی مفروضات و محاصرهی تجربیاتِ صرف نیست. بلکه وجود گسترهای آفاقی از اصالت، همواره بودهگی و صیرورت است. هولدرلین انسان را معجونی متناوب از مقابلهای درونی با طبیعت میداند که شکارچیِ مخصوصیاست با انواعِ روشها و امکاناتِ شکار. آنگاه که بر زمین است و هیکلی درشت در بسترِ خوابی زمستانی دارد خرسی است که با چنگالهایش ماهی را صید میکند و هنگامیکه در اوج، هوای خون به سرش میزند همچون عقابی سینهی آسمان را به نیّت فرود میدرد.
همین چیرهگی مفهومی شکار و تجمیعِ خواصِ طبیعی در آدمی که پس از افلاطون در فلسفهی غرب به کناری گذاشته شده بود در هیدگر دوباره جانی تازه میگیرد. وجود بارِ دیگر سربر میآورد و جای موجود را تنگ میکند. این دستاوردِ بزرگ هرگز توسطِ هیدگر بروز پیدا نمیکرد اگر تفکرش به شکلی بنیادین متوجه شعر نمیشد.
از دیگر پیوندگاههای اساسی میانِ تفکرِ هیدگر و شعر هولدرلین تجلیِ وجود به شکلِ موجود در سرزمین و خانه است. هیدگر آدمی را مشغولِ خانه ساختن میبیند و این عمل را از وظایفِ متعالی انسان میداند. زیرا وجود برای بسطِ خود نیازمندِ اطراق و به واسطهی آن تدبر است. مفهومِ خانه ساختن و آرام و قرار گرفتنِ آدمی از مشغولیاتِ اصلیِ شعر هولدرلین است. به واقع هولدرلین همواره انسانی را تجسم میکند که پس از فراقت از کاری ابدی و ازلی از دریچهای به افقی یکپارچه مینگرد. این انسان و انسانِ فلسفهی هیدگر هردو مشغولِ یک کار هستند؛ تاویلِ تاویل.
برای هیدگر، زبان خانهی وجود است و برای هولدرلین زبان و وجود هردو یکچیز هستند. زیرا شعرِ هولدرلین شعرِ پروانهگیست، نه شعرِ پیلهگی. هیدگر این مفهومِ عام فکری را کاربنای نوعی از استمرار وجود میداند که بواسطهی آن فنِ تاویل را با خود تاویل و تاریخِ تاویل یکی بگیرد. از دریچهای دیگر بی سرانجامیِ فریادهای شاعر، هیدگر را از این امر آگاه میکند که وجود چارهای جُز خیزش از میانهی خود و فرود بر حدودش ندارد. هولدرلین این پناهگاهِ زبانی را خودِ وجود میداند و سعی میکند نه با یاری شعر که به یاری شعر بشتابد، زیرا برآن است که بگوید تنها نجات دهنده، شعر است و این دقیقا همان چیزی است که هیدگر میگوید و البته به شکلی کلیتر و پیش از هیدگر در کلام نیچه ظهور کرده بود.
بخشی از فلسفهی مارتین هیدگر نمایش گفتگوی تفکر با تفکر با واسطهای به نامِ شعر است. در حقیقت هیدگر شعر را آینهی تفکر میداند و بر این عقیده پای میفشارد که شعر از دهانهی آفاق میگذرد و شاعری چون هولدرلین تنها برای تفکر است که شعر میگوید. زیرا تفکر برای حضورِ متعالی و زیبندهی خود، آنچنان که نیچه نیز متذکر شده بود باید رقصنده به میدان بیاید. و رقصندگیِ تفکر؛ همان زبانِ شاعرانه است که غرضی جُز پرسش از وجود ندارد زیرا شاعر به خودبسنده است و این بهخودبسندگی است که زبان را آمادهی احضار حقیقتی میکند که تنها پذیرای وجودِ اصیل است.








